
امروز صبح قرار بود زود بیدار شم که برم عکسم ُ بگیرم ُ کارای پاسم ُ کنم، منتها نتونستم ُ دیدم تا برم اونجا بسته چون پنج شنبه ست زود می بندن و واقعیتش این که اصلنم حوصله حاضر شدن ُ بیرون رفتن نداشتم این شد که برگشتم تو تخت ُ خوابیدم :)) بعد با چی بیدار شدم؟ با صدای زنگ خونه مون که فهمیدم پستچیه و دعاهام رو آورده :)) دیگه از خواب دل کندم ُ رفتم سراغشون.. با مامان ُ برادرم خوندیمشون یه جاهاییش ُ متوجه نشدم که دونه دونه عکس گرفتم ُ از خانومه پرسیدم گفت که شب بهم توضیح میده. مشکلی که ایجاد شد اینه که یکیشون ُ که چسب داشت اومدم با چاقو پاره کنم یه قسمت کوچیک کاغذ که روش دعا نوشته بود پ...
ادامه مطلب
مشاهده یادداشت خصوصی...
ادامه مطلب
مشاهده یادداشت خصوصی...
ادامه مطلب